مرثیه

جهان

فاصله ای ست

میان اهویی رمیده

و

صفیر صاعقه…

در زیر درختان بیهودگی

جز سایه ای گریزان چه می ماند

من

مرگ

و مشتی اندوه…

بگذار باد بخواند

مرثیه روز های

شکستنم را…

 

/ 58 نظر / 9 بازدید
نمایش نظرات قبلی
نیک

وب خیلی قشنکی داری

مریم ...

همیشه لبخند نشانه شادی نیست! شاید اینجا جانی به لب رسیده باشد . . .!!

محمد

در این شبهای دلتنگی که غم با من هم آغوشه به جز اندوه و تنهایی کسی با من نمی جوشه کسی حالم نمی پرسه کسی دردم نمی دونه نه هم درد و هم آوایی با من یک دل نمی خونه از این سرگشتگی بیزارم و بیزار ولی راه فراری نیست از این دیوار برای این لب تشنه دریغا قطره آبی بود برای خسته چشم من دریغا جای خوابی بود در این سرداب ظلمت نور راهی بود در این اندوه غربت سرپناهی بود شب پر درد و من از غصّه ها دلسرد کجا پیدا کنم دلسوخته ای هم درد اسیر صد بیابان وَهم و اندوهم مرا پا در دل و سنگین تر از کوهم

parisa

نم نم مرامت را با دریای دیگران عوض نمی کنم اگر در طوفان دوستیت بمیرم!

نفس1012

خسرو شکیبایی می گفت: بعضی وقت ها یکی طوری می سوزونتت که هزار نفر نمیتونن خاموشت کنن، ... بعضی وقت ها یکی طوری خاموشت میکنه که هزار نفر نمیتونن روشنت کنن. زمانه ایست که خیلی چیزها آنطوری که بود یا باید باشد نیست.

مژگان

نه مرثیه اینگونه نیست ، من و مرگ با یکدیگر نیستیم اگر مرگ بود هر روز مرگ نمی طلبیدم

فائزه

مــانمــیتونیمــ بــه دلــامــونــ یادبــدیم کــه نشــکنه... ولــی میتــونیــم بهــش یــاد بدیــم که وقــتی شکــستــ ... لــبه هایـــ تیــزش دستـــ اونــیـکــه شــکــوندشــو نـبــره/...