رویای تلخ

یه لحظه گوش کن خدا! نه بچه بازی نه ادا اطوار... حالم اصلا خوب نیست...

 عجبــــ وفـــایـــی دآرد این دلتنگــــی...!

تنهـــــایش که میـــگذآریـــی میــروی تو جمـــع و کلّی میگــویـی و

میخنــــدی...

بعد کـــه از همه جـــدآ شدی از کـُنـــج تآریکـــی میآید بیرون

می ایستـــ بغـــل دستــتــــ ... دســتـــ گرمشـــ را میگذارد رو ی شانه ات

بر میگـــردد در گوشــتـــ میگـــوید:

خـــوبــی رفیـــق؟! بـــآزم خودمـــم و خـــودتــــ ...

ایـــن روزهــا نـه حوصــله ی دوسـت داشتن دارم
نـه مـیخواهــم کسـی دوســـتم داشته باشــد!
بــگذاریـد ایـن خـانـه نفســهای آخــــرش را
آرام آرام هـم کـه شده بــکشد
هـنوز تـوان بـریدنِ نفسـها را ندارم...

 

نوشته شده در ۱۳٩٢/۳/٢ساعت ۱۱:۱٩ ‎ب.ظ توسط sam نظرات () |


Design By : Night Skin