رویای تلخ

یه لحظه گوش کن خدا! نه بچه بازی نه ادا اطوار... حالم اصلا خوب نیست...

دلم یک آلزایمر خفیف می خواهد ...!

--------

مــــــن تــــــورو ذره ذره جــــــمع کـــردم

حــــــق نـــــــــداری خــــــروار خــــــروار بـــــــــری

لعنتی !!!

---------

مــی خـواهـم داستـانـی از علاقــه ام بـه تــو را بنـویسـم

یـکی بـــود ، یـکی ...

بـی خیال........!!

خــلاصـه اش میشود اینــکـه :

دوستـت دارم ، لعـنتـی . . . !

---------

مهربانی تا کی؟؟

بگذار سخت باشم و سرد!

باران که بارید ...چتر بگیرم و چکمه!

خورشید که تابید...پنجره ببندم و تاریک!

اشک که آمد...دستمالی بردارم و خشک!

و نیشخندی بزنم و سوت...

----------

کاش میشد یه چیزایی رو هم تو یاد بگیری

ساده اذیت نکردن

ساده رد نشدن

ساده نخواستن

وساده...

ولش کن مهم نیس

تو که ساده یاد نمیگیری!!!!

----------

محبتت رو از کسی دریغ نکن ولی به قدری به کسی محبت کن که بعدا مجبور نشی

ثابت کنی که خرر نیستی...

نوشته شده در ۱۳٩۱/۸/٢٧ساعت ٦:٠۸ ‎ب.ظ توسط sam نظرات () |

ارباب، صدای قدمت می آید

هنگامه ی اوج ماتمت می آید

ما در تب داغ غم تو می سوزیم

یکبار دگر محرمت می آید...

 

 

حسین میا به کوفه ، کوفه وفا ندارد ...

 

 

نازم آن آموزگاری را که در یک نصف روز

دانش‌آموزان عالم را همه دانا کند

ابتدا قانون آزادی نویسد بر زمین

بعد از آن با خون هفتاد و دو تن امضا کند...

نوشته شده در ۱۳٩۱/۸/٢٦ساعت ۱:٢٦ ‎ب.ظ توسط sam نظرات () |

دم از بازی حکم میزنی!
دم از حکم دل میزنی!
پس به زبان قمار برایت میگویم!
قمار زندگی را به کسی باختم که "تک" "دل" را با "خشت" برید!
جریمه اش یک عمر "حسرت" شد!
باخت زیبایی بود!
یاد گرفتم به "دل"،"دل" نبندم!
یاد گرفتم از روی "دل" حکم نکنم!
"دل" را باید "بــُـر" زد،
جایش "سنگ" ریخت که با "خشت"
"تک بـُـری" نکنند!
نوشته شده در ۱۳٩۱/۸/٢۳ساعت ۱٠:۳٤ ‎ب.ظ توسط sam نظرات () |

آستین خیالم

چه نخ نما شده است !

بسکه چشمانم را

از رؤیای تو پاک می کنم

هر روز ...!!!

 

نوشته شده در ۱۳٩۱/۸/٢۳ساعت ٩:٥۱ ‎ب.ظ توسط sam نظرات () |

آدَمـــ بَرفــی همـ کـِہ بآشـــی٬


دِلَتــــ میخوآهَــــد کســی دَر آغوشَـــتـــ بگــیرَد


دِلَتـــــ میפֿوآهَـــد کــωـی کِنآرَتــــ بآشَــد...


تآ گرمَتــــ کُنَــد٬


تآ آرامَتــــ کُنَــد٬


مُهــِـم نیـωــتــ آبـــ شُــدَن٬


نیـωــتــــ شُــدَטּ


مُهـــِم آטּ آرامِش اَستـــ


حَتـــــی بَرآیِ چَـنـد لَحظـــــﮧ ...!!

 

نوشته شده در ۱۳٩۱/۸/٢۳ساعت ۸:٤٥ ‎ب.ظ توسط sam نظرات () |

رویاهایم را در کنار کسانی گذارندم که بودنند ولی نبودند....

همراه کسانی بودم که همراهم نبودند...

وسیله کسانی بودم که هرگز آن هارا وسیله قرار ندادم...

دلم را کسانی شکستند که هرگز قصد شکستن دل آن هارا نداشتم.....

و تو چه میدانی که عشق چیست؟؟!

عشق سکوتی است در برابر همه ی این ها...!

 

نوشته شده در ۱۳٩۱/۸/٢۳ساعت ۸:۳٩ ‎ب.ظ توسط sam نظرات () |

کاش نجابتم رابهانه رفتنت نمیکردی!

تا بادیدن هرهرزه ای بخودم نگویم...

اگرمثل این بودم او نمیرفت...!

 

نوشته شده در ۱۳٩۱/۸/٢٢ساعت ٤:٤٥ ‎ب.ظ توسط sam نظرات () |

مستـ از تو

مــے رقصمـ تا سرگیـــجــہ

تا تار شدטּ اتاقـ

تا سیاهـ تر شدטּ چشممـ

تا نبینمـ

نبودنـ بــے دلیلتـ را ....
نوشته شده در ۱۳٩۱/۸/٢٢ساعت ٤:۱۱ ‎ب.ظ توسط sam نظرات () |

 غـــــــروب جمعه هم که تموم شده نمی‌دونم چرا هنوز دلـــــــم گرفته! فکر کنم این دلگیری

غـــــروب جمعه دیگه جمعه ُ شنبه نمی‌شناسه به تمام هفته سرایت کرده…

نوشته شده در ۱۳٩۱/۸/۱٩ساعت ٦:٥۱ ‎ب.ظ توسط sam نظرات () |

آخرین سنگر سکوته

خیلی حرفا گفتنی نیست…

 

نوشته شده در ۱۳٩۱/۸/۱۸ساعت ٢:۱۳ ‎ب.ظ توسط sam نظرات () |

ببخش اگه تو قصه مون دو رنگ و نامرد نبودم

ببخش که عاشقت بودم خسته و دل سرد نبودم

ببخش که مثل تو نشد خیانتو یاد بگیرم

اگر که گفتم به چشات بزار واسه تو بمیرم

ببخش اگه تو گریه هام دو رنگی و ریا نبود

اگر که دستام مثه تو با کسی آشنا نبود

ببخش اگه تو عشقمون کم نمی زاشتم چیزی رو

ببخش که یادم نمی ره اون روزای پاییزی رو

لیاقت دستای تو بیشتر از این نبود عزیز

نه نمی خوام گریه کنیِ،برای من اشکی نریز

لیاقت چشمای تو،نگاه ِ پاک ِ من نبود...

 

نوشته شده در ۱۳٩۱/۸/۱۸ساعت ٢:٠۳ ‎ب.ظ توسط sam نظرات () |

دیشب که باران آمد … میخواستم سراغت را بگیرم …

اما خوب میدانستم این بار هم که پیدایت کنم ، باز زیر چتر دیگرانی . . .

 

 

باد آورده را باد می برد

اما

تو که با پای خودت آمده بودی . . .

 

نوشته شده در ۱۳٩۱/۸/۱۸ساعت ٩:٥۳ ‎ق.ظ توسط sam نظرات () |

لیاقت می خواهد واژه ” ما ” شدن

لیاقت می خواهد “شریک ” شدن

تو خوش باش به همین “با هم ” بودن های امروزت

من خوشم به خلوت تنهایی ام

تو بخند به امروز…

من میخندم به فرداهایت . . .

 

نوشته شده در ۱۳٩۱/۸/۱٧ساعت ۱٠:٢۳ ‎ق.ظ توسط sam نظرات () |

یک عمر قفس بست مسیر نفسم را

 حالا که دری هست مرا بال و پری نیست

 حالا که مقدر شده آرام بگیرم

سیلاب مرا برده و از من اثری نیست

 بگذار که درها همگی بسته بمانند

 وقتی که نگاهی نگران پشت دری نیست . . .

 

نوشته شده در ۱۳٩۱/۸/۱٧ساعت ۱٠:۱۸ ‎ق.ظ توسط sam نظرات () |

بی آشیانه را شوق ماندن نیست

سنگ بر زمین ننداز ، من خود پریده ام...

------------------

آری این منم ، این منم همان عاشقی که بر تو جان می داد ، و تو کسی هستی که برای

رسیدن به خوشبختی به روی جسدهای بی جان غرور انسانها قدم می گذاشتی ولی

افسوس ، افسوس که راه ات برای رسیدن به هدف هایت اشتباه بود ، و افسوس که من

برای آدمی مثل تو غرورم را شکستم ، افسوس !....

-------------------

اگر یار مرا دیدی به خلوت بگو ای بی وفای بی مروت

غمم دادی و غمخوارم نکردی سروکارت به فردای قیامت...

--------------------

چگونه در این چشم های زیبا

جا داده ای

این همه دروغ را؟!...

 

نوشته شده در ۱۳٩۱/۸/۱٧ساعت ٩:۱٦ ‎ق.ظ توسط sam نظرات () |

چهار ساله که بودم فکر می‌کردم پدرم هر کاری رو می‌تونه انجام بده.

پنج ساله که بودم فکر می‌کردم پدرم خیلی چیزها رو می‌دونه.

شش ساله که بودم فکر می‌کردم پدرم از همة پدرها باهوشتر.

هشت ساله که شدم، گفتم پدرم همه چیز رو هم نمی‌دونه.

ده ساله که شدم با خودم گفتم‌! اون موقع‌ها که پدرم بچه بود همه چیز با حالا کاملاً فرق

داشت.

دوازده ساله که شدم گفتم! خب طبیعیه، پدر هیچی در این مورد نمی‌دونه... دیگه پیرتر

از اونه که بچگی‌هاش یادش بیاد.

چهارده ساله که بودم گفتم: زیاد حرف‌های پدرموتحویل نگیرم اون خیلی اُمله.

شانزده ساله که شدم دیدم خیلی نصیحت می‌کنه گفتم باز اون گوش مفتی گیر اُورده.

هجده ساله که شدم. وای خدای من باز گیر داده به رفتار و گفتار و لباس پوشیدنم همین

طور بیخودی به آدم گیر می‌ده عجب روزگاریه.

بیست و یک ساله که بودم پناه بر خدا بابا به طرز مأیوس کننده‌ای از رده خارجه

بیست و پنج ساله که شدم دیدم که باید ازش بپرسم، زیرا پدر چیزهای کمی‌درباره این

موضوع می‌دونه زیاد با این قضیه سروکار داشته.

سی ساله بودم به خودم گفتم بد نیست از پدر بپرسم نظرش درباره این موضوع چیه

هرچی باشه چند تا پیراهن از ما بیشتر پاره کرده و خیلی تجربه داره.

چهل ساله که شدم مونده بودم پدر چطوری از پس این همه کار بر میاد؟ چقدر عاقله،

چقدر تجربه داره.

چهل و پنج ساله که شدم... حاضر بودم همه چیز رو بدم که پدر برگرده تا من بتونم

باهاش دربارة همه چیز حرف بزنم! اما افسوس که قدرشو ندونستم...... خیلی چیزها

می‌شد ازش یاد گرفت!

حالا اگه اون هست و تو هم هستی یه خورده.....

 

 

 

نوشته شده در ۱۳٩۱/۸/۱٥ساعت ۱٢:٠٦ ‎ق.ظ توسط sam نظرات () |

دلـت را بتـکان ...

غصه هایت که ریخت، تو هم همه را فراموش کن

دلت را بتکان

اشتباهایت وقتی افتاد روی زمین

بگذار همانجا بماند

فقط از لا به لای اشتباه هایت، یک تجربه را بیرون بکش

قاب کن و بزن به دیوار دلت ...

دلت را محکم تر اگر بتکانی

تمام کینه هایت هم می ریزد

و تمام آن غم های بزرگ

و همه حسرت ها و آرزوهایت ...

باز هم محکم تر از قبل بتکان

تا این بار همه آن عشق های بچه گربه ای هم بیفتد!

حالا آرام تر، آرام تر بتکان

تا خاطره هایت نیفتد

تلخ یا شیرین، چه تفاوت می کند؟

خاطره، خاطره است

باید باشد، باید بماند ...

کافی ست؟

نه، هنوز دلت خاک دارد

یک تکان دیگر بس است

تکاندی؟

دلت را ببین

چقدر تمیز شد... دلت سبک شد؟

حالا این دل جای "او"ست

دعوتش کن

این دل مال "او"ست...

همه چیز ریخت از دلت، همه چیز افتاد و حالا

و حالا تو ماندی و یک دل

یک دل و یک قاب تجربه

یک قاب تجربه و مشتی خاطره

مشتی خاطره و یک "او"...

.
.
.
خـانه تـکانی دلـت مبـارک ..
.

 

نوشته شده در ۱۳٩۱/۸/۱٤ساعت ۱٠:٠۸ ‎ب.ظ توسط sam نظرات () |

دعای باران چرا ؟!

 

دعای عشق بخوان

 

این روزها دل ها تشنه ترند تا زمین

خدایا ...

کمی عشق ببار...

 

نوشته شده در ۱۳٩۱/۸/۱٤ساعت ۱٠:٠٠ ‎ب.ظ توسط sam نظرات () |

اندوه که از حد بگذرد

جایش را می‌دهد به یک بی‌‌اعتنایی مـزمـن !

دیـــگـر مـهـم نـیـســت :

بــــــــــودن یا نـبـــــــــودن ؛

دوست داشـتــن یا نـداشـتـــن ...

آنـچه اهـمـیـت دارد

کــــشــــداری رخـوتـنـاک حسی است

که دیگر تـو را به واکـنـش نمی‌کـشانــــد !

در آن لحظه فـقـط در سکوت غـرق می شـوی

و نـگـاه می‌کـنی و نـگــــــــــاه ...

 

 

 

 

 

نوشته شده در ۱۳٩۱/۸/۱٤ساعت ٩:٤۱ ‎ب.ظ توسط sam نظرات () |

چگونه چشم برهم بنهند اسبهای که

اسطبلشان را بر روی گسل ساخته اند؟

چه گونه میشود خوابید؟

چگونه بخوابم؟...

 

نوشته شده در ۱۳٩۱/۸/۱٢ساعت ۱۱:۳۸ ‎ب.ظ توسط sam نظرات () |

 
برگـَـــرد..

یادتـــــ ــ ـ را جا گذاشتــــ ـــ ـی..

نمی خواهم عُــمری به این امید باشَـــ ـــ ـم

که برای بُردنَش بر می گردی ...

 
 
 
 
نوشته شده در ۱۳٩۱/۸/۱٢ساعت ۱۱:٢۳ ‎ب.ظ توسط sam نظرات () |

اینایی که خنده هاشون گوشه فلک رو کر می کنه...

همونایی هستن که صدای گریه های آرومشونو

حتی بالشتشون نمی شنوه...

 

نوشته شده در ۱۳٩۱/۸/۱٢ساعت ۱٠:٥۸ ‎ب.ظ توسط sam نظرات () |

آن روزها گنجشک را رنگ میکردند و جای ِ قناری میفروختند…

این روزها هوس را رنگ میکنند و جای ِ عشق میفروشند….

آن روزها مالباخته میشدی و این روزها ،دلبــــاخــــته…. !!

 

نوشته شده در ۱۳٩۱/۸/۱٠ساعت ٥:٠۳ ‎ب.ظ توسط sam نظرات () |

بــه ایـن فـکر مـیـکـنم…!!

لالایــی هــای مـــادرم…!!

زیــر کــدام بـالشتک کـودکی هــایـم جـا مانـده…؟؟؟

شـاید هـنـوز بـشـود…!!

آسـوده خــوابـیـد…!!

 

نوشته شده در ۱۳٩۱/۸/۱٠ساعت ۱٢:٢۳ ‎ب.ظ توسط sam نظرات () |

صدای مرا بشنو…

من از درون کسی فریاد میزنم

که روزی خود را عاشق ترین میدانست

ولی اکنون در گوشه ای از دل تنگ دنیا

در زیر خروارها خاطره، آرامیده است،

من او هستم و او تنها دلی بود که میشناختم…!

 

نوشته شده در ۱۳٩۱/۸/۱٠ساعت ۱۱:٤٠ ‎ق.ظ توسط sam نظرات () |

شب آرامی بود

می روم در ایوان، تا بپرسم از خود

زندگی یعنی چه؟

مادرم سینی چایی در دست

گل لبخندی چید ،هدیه اش داد به من

خواهرم تکه نانی آورد ، آمد آنجا

لب پاشویه نشست

پدرم دفتر شعری آورد، تکیه بر پشتی داد

شعر زیبایی خواند ، و مرا برد، به آرامش زیبای یقین

:با خودم می گفتم

زندگی، راز بزرگی است که در ما جاریست

زندگی فاصله آمدن و رفتن ماست

رود دنیا جاریست

زندگی ، آبتنی کردن در این رود است

وقت رفتن به همان عریانی؛ که به هنگام ورود آمده ایم

دست ما در کف این رود به دنبال چه می گردد؟

هیچ!!!

زندگی ، وزن نگاهی است که در خاطره ها می ماند

شاید این حسرت بیهوده که بر دل داری

شعله گرمی امید تو را، خواهد کشت

زندگی درک همین اکنون است

زندگی شوق رسیدن به همان

فردایی است، که نخواهد آمد

تو نه در دیروزی، و نه در فردایی

ظرف امروز، پر از بودن توست

شاید این خنده که امروز، دریغش کردی

آخرین فرصت همراهی با، امید است

زندگی یاد غریبی است که در سینه خاک

به جا می ماند

زندگی ، سبزترین آیه ، در اندیشه برگ

زندگی، خاطر دریایی یک قطره، در آرامش رود

زندگی، حس شکوفایی یک مزرعه، در باور بذر

زندگی، باور دریاست در اندیشه ماهی، در تنگ

زندگی، ترجمه روشن خاک است، در آیینه عشق

زندگی، فهم نفهمیدن هاست

زندگی، پنجره ای باز، به دنیای وجود

تا که این پنجره باز است، جهانی با ماست

آسمان، نور، خدا، عشق، سعادت با ماست

فرصت بازی این پنجره را دریابیم

در نبندیم به نور، در نبندیم به آرامش پر مهر نسیم

پرده از ساحت دل برگیریم

رو به این پنجره، با شوق، سلامی بکنیم

زندگی، رسم پذیرایی از تقدیر است

وزن خوشبختی من، وزن رضایتمندی ست

زندگی، شاید شعر پدرم بود که خواند

چای مادر، که مرا گرم نمود

نان خواهر، که به ماهی ها داد

زندگی شاید آن لبخندی ست، که دریغش کردیم

زندگی زمزمه پاک حیات ست، میان دو سکوت

زندگی ، خاطره آمدن و رفتن ماست

لحظه آمدن و رفتن ما، تنهایی ست

من دلم می خواهد

قدر این خاطره را دریابیم...

 

نوشته شده در ۱۳٩۱/۸/٩ساعت ۱۱:٢٠ ‎ب.ظ توسط sam نظرات () |

نوشته شده در ۱۳٩۱/۸/٩ساعت ۱۱:۱٤ ‎ب.ظ توسط sam نظرات () |

زن که سیگار می کشد یعنی یک تناقص پر معنی:

یعنی روحی ظریف …

با زخمی مردانه...

 

نوشته شده در ۱۳٩۱/۸/٩ساعت ۱۱:۱۱ ‎ب.ظ توسط sam نظرات () |

گاهی باید احساس نکنی

تا احساست کنند

گاهی باید کسی باشی که نیستی

تا کسی که بودی باشی

گاهی باید چشمها را بست

تا تورا ببینند

گاهی باید خوابید

تا شاید بیدارت کنند

گاهی باید رفت،

تا بودنت احساس شود...

 

نوشته شده در ۱۳٩۱/۸/٩ساعت ٦:٥٢ ‎ب.ظ توسط sam نظرات () |


دلـتـنـگـی هــاگـاه از جـنـسِ اشـک انـد و گـاه از جـنـسِ بـغـض ؛

گـاه سـکـوت مـی شـونـد و خـامـوش مـی مـانـنـد

گـاه هـ ـ ـق هـ ـ ـق مـی شوند و مـی بـارنـد . .

دلـتـنـگـیِ مـن برای تـو امـّـا

جـنـسِ غریبی دارد . . .

نوشته شده در ۱۳٩۱/۸/٩ساعت ٦:٤٢ ‎ب.ظ توسط sam نظرات () |

روزی می آیی

اما آنقدر دیر

که چنان رج به رج

از تنهایی بافته ام لباسی

به تن خویش
که تو را یارای
پوشاندنم نیست…
نوشته شده در ۱۳٩۱/۸/٩ساعت ٢:۱۳ ‎ب.ظ توسط sam نظرات () |

چه رسم بدی است پشت سر هر مسافر را با اشک و آب میشویند

بی انصاف ها آب نریزید من به این جا پاها قانعم

آب نریزید گفته است بر میگردد

اگر این رده پا ها را بشوئید شاید دیگر مرا پیدا نکند

آب نریزید...

نوشته شده در ۱۳٩۱/۸/۸ساعت ۱:٢٩ ‎ق.ظ توسط sam نظرات () |

من خـــــدایی دارم

که به وقتش

دامنی می پوشد به اندازه ی تـــــــــــمام

دلتنگی هایم

و لحظه ای دیگر

سیـــنه ای دارد

مـردانه

و امن...

نوشته شده در ۱۳٩۱/۸/٧ساعت ٥:٤۳ ‎ب.ظ توسط sam نظرات () |

اینایی که تو پارک تنها یه گوشه میشینن و هندزفری تو گوششونه !

اینایی که تو خیابون همیشه سرشونو پایین میندازن و راه میرن ....

اینایی که تو تاکسی همیشه خودشونو میچسبوونن

 به در که کناریشون معذب نباشه !

اینایی که دلشون واسه هیشکی تنگ نمیشه .... اینا ... اینا ....

اینا رو خیـــــــــــــــــــلی مواظبشون باشین !

اینا هیچی واسه از دست دادن ندارن ...

قبلاً یه نفر هر چی داشتن رو ازشون گرفته ... !!!

 

نوشته شده در ۱۳٩۱/۸/٥ساعت ۱۱:۱۱ ‎ب.ظ توسط sam نظرات () |

تا دوباره دیدنت....

این رختخواب را وارونه خواهم خوابید!خیانت است به تو!سر بر کنار خیالت

گذاشتن....

نوشته شده در ۱۳٩۱/۸/٥ساعت ۸:۳۱ ‎ب.ظ توسط sam نظرات () |

این روزها انگار آدمها، به دست هم پیر مى شوند نه به پاى هم….!!!!

نوشته شده در ۱۳٩۱/۸/٤ساعت ۱٠:٠٠ ‎ب.ظ توسط sam نظرات () |

گاهی دویدن برای رسیدن به کسی،نفسی برای ماندن در کنار او باقی نمیگذارد...

نوشته شده در ۱۳٩۱/۸/٤ساعت ٩:٥۳ ‎ب.ظ توسط sam نظرات () |

پشت این بغض بیدی نشسته ک خیال می کرد با این بادها نمی لرزد….

نوشته شده در ۱۳٩۱/۸/٤ساعت ٩:٤۳ ‎ب.ظ توسط sam نظرات () |

لعنت به تو ای دل که همیشه جایی جا میمانی که تو را نمیخواهند….

نوشته شده در ۱۳٩۱/۸/٤ساعت ٩:٢٩ ‎ب.ظ توسط sam نظرات () |

سخت است وقتى از بغض، گلو درد میگیرى و همه میگویند، لباس گرم بپوش!

نوشته شده در ۱۳٩۱/۸/٤ساعت ٩:۱٥ ‎ب.ظ توسط sam نظرات () |

اینــــایی کــه با هــــدفــون تــــو گــوش میــرن بــخــوابــن

ایــنا رویــایــی براشــون نمــونــده که قبــلِ خــواب بهــش فکــر کــنن

ایــنــا . . . تنهــــان ...!

نوشته شده در ۱۳٩۱/۸/٢ساعت ٥:۳٢ ‎ب.ظ توسط sam نظرات () |

سخت میترسیدم از اینکه

من از نژاد شیشه باشم و شکستنی

او از نژاد جاده باشد و رفتنی

آری روزها گذشت ، همان شد ،او رفت ، من شکستم . . .

نوشته شده در ۱۳٩۱/۸/٢ساعت ٥:۱٦ ‎ب.ظ توسط sam نظرات () |

هر بار کودکانه دست کسی را گرفتم گم شدم. . .!

ترس من از گم شدن نیست

ترس من از دستی است که بی بهانه رهایم می کند. . . . .

نوشته شده در ۱۳٩۱/۸/٢ساعت ۱٢:٥٠ ‎ق.ظ توسط sam نظرات () |

بـــرگ پـــاییــزی راهـی نـدارد جـــز سُــــــــقوط….وقـتی می دانـددرختـــــــــــ…عِشــقِ

بَـــرگ

تـــــازه ای را در دِل دارد…..

نوشته شده در ۱۳٩۱/۸/٢ساعت ۱٢:٤٠ ‎ق.ظ توسط sam نظرات () |

انگشتت فقط جای یک حلقه دارد ...

دلت را ...

دست به دست میکنی برای چه ؟؟؟ !!!

نوشته شده در ۱۳٩۱/۸/٢ساعت ۱٢:۳۳ ‎ق.ظ توسط sam نظرات () |

* در خیال دیگرى میرفت ومن چه عاشقانه کاسه آب پشتش خالى میکردم...! *

نوشته شده در ۱۳٩۱/۸/۱ساعت ٤:۳۳ ‎ب.ظ توسط sam نظرات () |

چه تلخ است:علاقه ای که عادت شود،عادتی که باور شود!باوری که خاطره شود...

و خاطره ای که درد شود...

نوشته شده در ۱۳٩۱/۸/۱ساعت ٤:٢۱ ‎ب.ظ توسط sam نظرات () |


Design By : Night Skin